بق بقو

بق بقو

و ما برای عروج به آسمان آفریده شدیم

خدایا زمین گیر شدنم را مپسند...

به خود آی؛خود تو جانِ جهانی

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است


فرمولِ زندگى من خیلى ساده است

صبح ها از خواب بیدار میشوم

و شب ها به تخت خواب بازمیگردم

در این بین سعى میکنم، بهترین باشم.  

گری_گرانت


#شب_خوش:)

۱۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۶ ، ۰۰:۳۴
بق بقو

سرکلاس مباحث ویژه 1نشستیم . استاد تازه امسال برگشته ... تابه حال باهاش کلاس نداشتیم . 

هنوز نیم ساعت از کلاس نگذشته ؛ گوشی من زنگ میخوره و من به سرعت نور دستمو میبرم تو کیفم صداشو قطع میکنم .

استاد میره سمت دفتر کلاسی میگه خودش بگه گوشی کی بود میخوام براش دوتا غیبت بزنم :|

منو میگی چشمام چهار تاشد o_O

بچه ها گفتن استاد چراااا

گفت من که گفتم هر کی گوشیش سرکلاس من زنگ بخوره براش دو جلسه غیبت میزنم برای جبرانم باید جلسه بعد شیرینی بیاره تا غیبتا حذف بشه .

بچه ها میگفتن استاد نگفته بودید خدایییی :|

حالا من هنوز چشمام چهارتاع O_o

استاد: گوشی هر کی بود بگه وگرنه برا همتون دوتا غیبت میزنم .

بچه ها : استاد حالا گوشی یکی بوده دیگ ... ما نمیدونستیم خب کوتاه بیایید ...

بعد کلی بحث بین بچه ها و استاد بالاخره قبول کرد این دفه غیبت نزنه .

البته من میخواستم بگم من بودم ها دوستم بهم گفت نه نمیخواد :دی

۱۶ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۲۰:۳۴
بق بقو

نمیدونم چرا

چرا روزی دو سه بار بهم زنگ میزنه :|جدیدا

چیز خاصیم نمیگه هاا:/

امروز سر کلاس بودم جواب ندادم گوشیمو ... الان زنگ زده میگه چرا زنگ زدم جواب ندادی :/ میگم کلاس بودم ... میگه متوجه شودیو جواب ندادی میگم نهه سایلنت بوده تو کیف بوده:/ میگ ها خب باشه...


بابامو میگم!!!


+لطفا اگر جوک یا لطیفه یا خاطره خنده داری دارید ، میشه برایمان تعریف کنید؟

+دعا دعا

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۰
بق بقو

میخواستم بنویسم امشب اولین کلاس ارشد رو تجربه کردم. بعد دیدم نه اولین بار که من وارد این دانشگاه شدم هم بازم سر کلاس ارشد نشستم. منتها فرقش این بود که سه سال پیش من مهمان گروه جغرافیا و دانشکده علوم انسانی بودم. یعنی خانوم برادر منو برد تا دانشگاه رو بهم نشون بده ...


یه قانون نانوشته درست کردیم، مایی که ترم بالایی محسوب میشیم باااااااید تو اتوبوس بشینیم :| ازونجاییی که تجربه سه سالمونو به کار میبریم دقیقا دَرِ اتوبوس جلو پامون باز میشه :دی یاد گرفتیم که چطوری تخمین بزنیم و کجا وایستیم برا سوار شدن :)) راننده اتوبوسم انگار میدونه که ما بااااید بشینیم -_-


امشب بعد از این که ایستگاه اخر از اتوبوس پیاده شدم. میخواستم از خیابون رد بشم هم زمان با من یه دختر خانم دیگه هم داشت رد میشد (تقریبا خیابون شلوغ بود) وسط خیابون بودیم که من ناخداآگاه دست دختره رو گرفتم و کشیدمش تا زودتر از خیابون رد شیم :| دختره خندش گرفته بود ...

واقعا نمیدونم چرا همچین کاری کردم ...

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ مهر ۹۶ ، ۲۲:۳۲
بق بقو


تو این هوا توی این غروب جمعه

آب جوش و کشمش *_*


خدایاشکرت ...

+اللهم عجل لولیک الفرج

+عکس هم نمای نزدیک کشمش های روی میز بنده است :دی

به نظر من کشمش یعنی قلب:)))

+این اولین بار من با گوشی پست میزارم، تشویقم کنید:|

۱۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۷:۳۷
بق بقو
مورد 1 : وقتی دارید چیزی به کسی امانت میدید ازش سوال کنید ، برای کی میخوای ؟ چون ممکن برای خودش نخواد بعد متوجه بشید دست کسیه که شما عمراً چیزی به اون بدید:) ... بعد تازه یه شرط وقیحانه بذاره برای پس دادنش ... 
مورد 2:شاید تو اون لحظه میخندیدم و خیلی سریع بهش گفتم موردی نداره  ... اما حقیقت، دلم ازش گرفت ...
مورد 3:الان میفهمم چرا خانوادم اجازه کار  تو شرکت ها و دفاتر شخصی رو بهم نمیدن!! 
مورد 4: نمیدونم چند نفر  با خودشون فک میکنند من آدم ساده ای هستم ؛ اما باید بگم کاملاً در اشتباهید چون اصلا ساده نیستم پاش بیفته یکی از سر سخت ترین آدما میشم ... بعید میدونم تا الان کسی منو شناخته باشه(حتی خانوادم) .. اگر چیزی نمیگم فقط برای حفظ احترام و حرمت 
مورد5:قبلا هم راحت نه میگفتم ، اما الان راحت تر از قبل نه میگم ... واصلا هم برام مهم نیس طرفم کیه ... این هم خوبه و هم بد...
مورد6: پاکش کردم:|
مورد7:من بالاخره متوجه شدم چی منو اذیت میکنه و راه حلش چیه 
مورد8: یه راهی رو پیش گرفتم و مطمئنم اشتباه ..اشتباه ..اشتباه ... واگر تمومش نکنم شاید عاقبت خوبی نداشته باشه... خدایا من خیلی بد شدم میدونم 
مورد9:کدوم آدم عاقلی میره درس اختیاریشو از دروس ارشد برمیداره ... که من رفتم ، حذف و اضافه هم تموم شد !!!!
مورد10:ذهنم خیلی درگیره .. خیلی خستست ... خسته!
مورد11:میخندم  اما اصلا قلبم خوش حال نمیشه ... علتشم اینه که خوش حالی من مساوی ناراحتی خداست ... از خودم خوشم نمیاد خیلی ایراد دارم که باید اصلاح بشن!!
مورد 13:چرا یه کاری میکنند که از هرچی اعتماد کردن به دیگران گریزون بشی ...چرا ... اگر اعتماد هم نباشه زندگی کردن سخت میشه !! من به شخصه با این چیزایی که شنیدم دیگ نمیتونم به کسی اعتماد کنم !
مورد14:خدایا حس میکنم داری امتحانای سختی ازم میگیری ....:(امیدوارم حداقل پاس بشم ...


۹ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۱ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۱
بق بقو

این روزا هر کسیو میبینم مشغول یه کار هنریه .

من از هنر هیچ بویی نبردم فک کنم :| 

یا شایدم .... بماند!

۰۶ مهر ۹۶ ، ۱۶:۲۳
بق بقو
میخواستم اکانت ماکروسافت سیستمم رو تغییر بدم . اما هر کاری میکردم پاک نمیشد :/
آخر رفتم گزینه hellp رو زدم بعدم چت ... شروع کردم صحبت کردن با Rajnish k (اسمش هندیه) بعد بهم میگه برای این که بتونم کمکت کنم اجازه بده ریموت بزنم به سیستمت ... 
منم گفتم نه :|
بعدم کلی توضیح داد من پیدا نمیکردم ... گفتم ممنونم تو گوگل سرچ میزنم :|

الان من کار درستی کردم نذاشتم ریموت بزنه یا کار اشتباه :|
اگر میذاشتم میزد کارم درست شده بودتا الان :/
اعصابم خورد ...هووف

+البته من اکانتو تغییر داده بودم مشکلم سر اینه چرا قبلیه هنوزم هست :/ و وقتی سیستم روشن میشه ازمpassword اکانتمو مثل قبل نمیگیره ....
۱۷ نظر ۰۲ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۶
بق بقو
و اول مهر آمد 
منم بر خلاف اون چیزی که فکر میکردم رفتم دانشگاه اما نه برای تشکیل دادن کلاسای روز شنبه  :دی
یه سری از دانشجویان مسئول سایت دانشجویی دانشگاه هستن ... منم جزوشونم 
خلاصه رفتم سایت ... یه جور پاسخ گویی انلاین رایانه ای داریم البته برای ما حضوریه ... سوالی چیزی داشته باشن بچه ها میپرسن .
ورودیا جدیدو میدیدم ^_^ عزیزم ... چون ازشهرای دیگ هم بودم اغلب با پدر مادراشون میومدن :))
کلاً سرم شلوغ بود امروز .. اینقد که مثلاً یه بنده خدایی میگفت ببخشید میشه کارتون تموم شد بیایین اون میز .. منم میگفتم باشه اما بعدش باز اینقد آدم متفاوت میومد یادم میرفت :| ... عرق سرد نشسته بود رو پیشونیم:دی ..وااای الان که اینو گفتم یه موردی یادم اومد یکی اومد بهم گفت اینجا سیستم تحویه داره گفتم بله گفت اگر میشه بزنید منم گفتم باشه :| اما نزدم :||||| هوووف بنده خدا  

یه دختر خانومی با مادرشون اومده بودن .. میخواست افزایش اعتبار بزنه و غذا رزرو کنه ...بهش گفتم برو بشین پشت یکی از سیستم ها انجامش بده مشکلی داشتی منو بگو ... مامانش گفت اصلاً کامپیوتربلد نیست (یکم جا خوردم ) گفتم باشه پس برو روشن کن تا بیام ..گفت همونم بلد نیستم .رفتم کاراشوانجام دادم ... برای رزو غذا؛گفتم خودت انجام بده من بهت میگم ...حرکت دادن موس براش سخت بود ...میگفت نمیتونم میشه خودتون انجام بدید بهش گفتم بابا تو از این به بعد کارت همینه بخوای نخوای باید یاد بگیر ... کاری نداره فقط چند دقه تمرین میخواد ... خلاصه خودش غذاهاشو رزرو کرد من فقط نیگا میکردم :دی
کارشون که تموم شد تشکر کردن رفتن منم برگشتم پشت میزم ... دیدم مامانش داره برمیگرده از تو کیفشم داره چیزی درمیاره ... نون بود ^_^ ... میگه بفرمایید نون محلیه خودم درست کردم ... میگم نه خیلی ممنون دستتون دردنکنه کاری نکردم ...میگ خوشمزست بگیریدش ... دیدم بده دستشون رد بشه،گرفتم (از ذوق داشتم میمردم ) ، نه برای نون برای اون لطفی که بهم داشتن ... خوش حال میشم که خوش حال میشن و میرن.

یه ، یه ساعتی واقعاً سرم شلوغ شد زنگ زدم آقای ق که خودتو برسون نمتونم جوابگو باشم :|
ایشون اومدن کمک یکم که خلوت تر شد بهم میگ خانم فلان شما برو استراحت کن ...فک کنم از قیافم معلوم بود که ضعف کرده بودم :))) 
بعد که اومدیم نشستیم میگ خیلی خودتو اذیت نکن اگر کارشون راه نمیفته ...
راستش من دوست دارم همه راضی برن ... این که یه پدری میاد میگ ما باید برگردیم شهرستان اما هنوز نتونستیم ثبت نام دخترمونو کامل کنیم وچهرش واقعاً خستس از این که همش پاسشون میدن به جاهای مختلف که هیچ کاری براشون نمیکنن ...خب دلم نمیاد کارش راه نیفته ... وقتی میدونم چی میگذره ...
میدونید دعای خیرشون خیلی خوبه ..خیلی ..همین مارا بس است :)

یکی بود میگفت من مشهدیم اگر میشه کار دخترمو راه بندازید دعاتون میکنم حرم ... اصلاً میخوام بال در بیارم ^_^ 

+دوست دارم آدمی بشم که اینقدر توان داشته باشم تا به همه کمک کنم  :)
+محرم [قلب]
+ عکس نونِ عکس 1 و عکس 2


۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۵۶
بق بقو