بق بقو

بق بقو

و ما برای عروج به آسمان آفریده شدیم

خدایا زمین گیر شدنم را مپسند...

به خود آی؛خود تو جانِ جهانی

۲۲ مطلب در مرداد ۱۳۹۷ ثبت شده است

وقتی میری نوشته های مثلاً شهریور 94 رو میخونی ، و میبینی چقد اون آدم قدیمی نیستی . باخودت میگی چقد خوب شد اینو نوشتم هاا چقد خوب شد این پست موقت رو حذفش نکردم هااا دلت تنگ قدیم میشه ... من قدیم شاد تر بودم :) 

یکی از پست های شهریور 94 ... چقد خاطره برام زنده شد وقتی بهش گوش دادم اینجا


+حتی کامنت هایی که قبلاً میذاشتم با کامنت های الانم فرق داره (بگذریم که مثل قدیم زیاد کامنت هم نمیذارم و استخاره میگیرم)

۱۱ نظر ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۳۰
بق بقو

حالا من هر چی در گذشته چالش شرکت نکردم دیگ الان عوضش شرکت میکنم :| (جدی نگیرید)

فقط الان منو آقای صفایی نژاد باید ببخشند یادمه یه ایشون هم گفتم یک پست برای نویسندگی کتاب میذارم اما شرمنده یادم رفت تا همین چند وقت پیش خودشان درباره همین موضوع پست گذاشتن ببخشید واقعاً 


بله چالش مذکور فقط برای خانم هاست (آرایش میکنید؟ چرا؟)

خیر ، چون از بوی مواد آرایشی خوشم نمیاد . حتی ضد آفتاب (الان اینو گفتم فکر نکنید در عمرم اصلاً از این اقلام استفاده نکردم ؛ نه استفاده کردم دو سه بار اما خیلی سریع پاک شده چون طاقت ندارم :|)

اما سرمه خوبه خانوما بزنند به چشماتون:دی 

منم گاهی میزنم البته اونم گاهیی که حوصله باشه .

ولی به جاش ماسک اینا زیاد استفاده میکنم و تا دلتان بخواهد ماسک خوب سراغ دارم .

وبنظرم  هرکسی صورت طبیعیش جذاب تر و دلنشین تر:)

۴ نظر ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۱۰
بق بقو
1. اگه بخواین وبلاگستانو برای یکی معرفی کنین چطور توصیفش می کنین؟

عرضم به حضورتان که وبلاگستان  دنیا بسیار عجیبی هست. و من اینو خیلی مطمئن میگم که اگر با همچین فضایی آشنا نمیشدم قطعاً اینی که الان بودم نبودم :). اینجا آدم های داره با روحیه های بسیار لطیف و چیزی هایی رو درک میکنند که شاید برای افراد غریبه با بلاگستان اصلاً جذاب نباشه یا حتی حس نشه. از روی نوشته ها راحت میتونی کساییو پیدا کنی که هم عقیده هم سلیقه هم فکر تو هستند . خلاصه محیط جذاب و خیلی سالم تر نسبت به بقیه شبکه های اجتماعی داره . بنظرم هر کسی با این فضا انس نمیگیره ؛

این اولین بار هست من در چالشی به طور رسمی شرکت میکنم -_-
و خب از اسراء و شملیا  دعوت میکنم :دی

و بقیه دوستانی ک تمایل دارند در چالش شرکت کنند.
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۲
بق بقو

جا داره کلی کلمه نا آرام نصیب استاد مشاورم بکنم .

اعصاب منو داغون کرده با این جواب ندادَناش و نصف و نیم و جواب دادَناش .

فقط میگه با ایمیل در ارتباط باشیم خب اِی ... 

اح :(

۲۹ مرداد ۹۷ ، ۱۲:۲۵
بق بقو

اگر من از فردا، ظهرا یا بعد از ظهرا خوابیدم دیگ :(((

یک جوری الان خوابم نمیاد که انگار هنوز ساعت ۶ بعد از ظهر

دلم میخواد یه جایی بود میرفتم انقد میدوییدم تا شدت خستگی دیگ هیچ انرژی نداشتهه باشم :(بعدم بگیرم بخوابم صبح زودم بیدار میشدم و ادامه ترجمه مقاله...


هووفف:(

۶ نظر ۲۹ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۷
بق بقو

هوشنگ ابتهاج گویند که ... نمیدانم چه میخواهم بگویم / غمی در استخوانم میگدازد

حتی نمیدانم چرا انقدر پست میذارم. نمیدانم چرا انقد پستهای کوتاه میذارم اما میدونم غمی در استخوانم میگدازد.

ازین غم درون استخوان بگذریم .

امروز یکی از استعداد های مخفی مامانمو کشف کردم .

اونم اینه که خیلی خوب تقلید صدا میکنه ... عالی:))


۵ نظر ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۴۶
بق بقو

ابوطالب و امیر حسین قیاسی اینا میرن بالا یعنی دوست دارم این دوتا برن :))

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۱۷
بق بقو

چقد همو بغل میکنند

بغلاشونم واقعیه هاا...

۲ نظر ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۲۳:۵۳
بق بقو
این ضعف آدمو میرسونه که وقتی کارش جایی از این دنیا گیر با همه عالم و آدم سر جنگ داره ...البته جنگ من بی تفاوتی است. 
نمیدونم این حجم از بی تفاوتی من عادیه یا نه اما در حال حاضر هیچی برای من جذاب نیست . هیچی و آخر ذوق من یک لبخند
۲۵ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۵۸
بق بقو

چقدر خوش حال شدند از این که گوشیم خود به خود خودشو ریست کرده و چقدر بیشتر خوش حال شدند از اینکه بعد از ریست دیگ روشن نشد.

بهش گفتم اگر تو بمیری، بعد تو دیگ هیچ گوشی نمیگیرم . گوشی نارنجیِ نادرِ قشنگم.

میگفت چقد خوش حالم صفجه گوشیت سیاه و خنده های شیطانی میکرد.

من همچنان التماس میکردم روشن شو نباید بمیری ... الان وقتش نیست.راستش ته دلم اصلا ناراحت نبودم چون میدونستم روشن میشه اگر گوشی منه که روشن میشه.

میگه ببین درستش کردی باشه برای من، دیگ به درد تو نمیخوره.

من همچنان گوشیو خاموش روشن میکنم ...سیاهِ سیاه به سرم میزنه رم و سیم کارتای گوشیمو درمیارم و دوباره روشنش میکنم .... بلههههه روشن شد . و الان با همین گوشی نارنجی ِ نادر قشنگم این پستو نوشتم .

۵ نظر ۲۵ مرداد ۹۷ ، ۰۱:۵۹
بق بقو

دیشب کلی خواب دیدم ... تیکه تیکه هیچ کدومم به هم ربط نداشت فقط دوتاش یادمه

اولیش این بود که بهم گفتن خانم، استاد مشاور شما استاد فلانی نیس که گفتم پس کیه گفتن استاد م ... یعنی بهتر بگم این تیکه خوابم کابوس بود چون داشت گریم میگرفت :/ اخه استاااد م :(( تو خوابم اسایش ندارم از دستش~_~


یه قسمت از خوابمم این بود که رفتیم قم*_* بعد میخواستیم بریم حرم ... یادم رفته بود به شملیا زنگ بزنم بیاد ببینمش تو راه که داشتیم میرفتیم بهش زنگ زدم دعا دعا میکردم برسه بیاد من ببینمش که این خواب هم تموم شد -_-


رفتم یه خواب دیگ یادم نیس ولی...

۸ نظر ۲۳ مرداد ۹۷ ، ۱۴:۱۰
بق بقو

+منم در جواب نوشتم برای ما 1300 کیلومتر تا لب دریاست -_- 

:))

۱۰ نظر ۲۲ مرداد ۹۷ ، ۱۰:۲۲
بق بقو
اصلاً فکر نمیکردم این قطع و وصلی مودم انقدر بیخ پیدا کنه :/
در این حد مجبورم کنه کاری که بلد نیستم و این پاسخگو آنلاینم توضیح داد و من الکی گفتم اها گرفتم رو انجام بدم ؛ مودم رو ببرم سر خط مخابرات -_-
من تا حالا پریز مخابرات رو ندیدم تو خونمون !؟! نمیدونم چیه داره نویز میندازه به جون مودم و اینترنت من ، پهنا باندمم کم کردن هاا بازم هست .
جدیداً هم که شاتل جان لطف کردن و تلگرام رو پشتیبانی نمیکنند . شرکت خصوصی انقدر مثبت :/ انقدر تابع :/ 
۶ نظر ۲۱ مرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۶
بق بقو

مامانم زنگ میزنه به خواهرم بعد از سلام واحوال پرسی سعی میکنه گزارشات رو بده که ازون طرف خواهرم ، میگه اره میگفت بق بقو ... مامان از یه جایی دیگ شروع به حرف زدن کرد و هر بار سعی مامی بنده با شکست مواجه میشد و خواهرم میگفت اره اتفاقا تعریف کرده. خلاصه تلفن قطع میشه

مامان: یعنی دستشویی هم میری بهش میگی؟!؟!:|

من:  😑🙄🙄

مامان:انقد که بهش اطلاعات میدی وقتی اینجا بود اطلاعاتت نداشت

من: درست دوره نمیشه بی خبر بمونه که،میشه؟!🙄😐


+من واقعا دلم تنگ شده

۶ نظر ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۴۴
بق بقو

بعضیا خیلی خوبن، انقد خوب که فقط به اسمشون نگاه میکنی کلی حس خوب بهت میدن...یا حتی وقتی یادشون میفتی یه لبخند گنده میاد رو صورتت.

حسودیم میشه بهشون، که انقد دوسشون دارم 😕😕


+امیدوارم همیشه برام بمونید!

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۵۷
بق بقو